سفارش تبلیغ
صبا

یکى بود یکى نبود...اونى که بود تو بودى و اونى که نبود من بودم.

یکى داشت و یکى نداشت...اونى که داشت تو بودى و اونى که تو قلبش هیچ کس را جز تو نداشت من بودم.

یکى خواست و یکى نخواست...اونى که خواست تو بودى و اونى که بى تو بودن را هرگز نخواست من بودم.

یکى آورد و یکى نیاورد اونى که آورد تو بودى و اونى که جز تو ب هیچکس ایمان نیاورد من بودم.

یکى بُرد و یکى نبُرد...اونى که بُرد تو بودى و اونى که دل به تو باخت من بودم.

یکى گفت و یکى نگفت...اونى که گفت تو بودى و اونى که دوستت دارم را به هیچکس جز تو نگفت من بودم.

یکی ماند و یکی نماند...اونی که ماند تو بودی و اونی که بدون تو هرگز نمیتوانست بماند من بودم.

یکی رفت و یکی نرفت...اونی که رفت تو بودی و اونی که بخاطر تو تو قلب هیچکس نرفت من بودم.

یکی رسید و یکی نرسید...اونی که رسید تو بودی و اونی که مثل کلاغها هنوز به مقصد نرسیده من بودم.




تاریخ : یکشنبه 91/10/24 | 1:23 عصر | نویسنده : ستاره | نظرات ()

از چوپان پیری که دیگر توان چوپانی نداشت ، پرسیدند چه خبر؟

         با لحن تلخی گفت: گرگ شد ، آن برّه ای که نوازشش میکردم




تاریخ : شنبه 91/5/28 | 1:23 صبح | نویسنده : ستاره | نظرات ()


کودکى که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود، روى ساحل نوشت: دریا دزد کفش هاى من.
مردى که از دریا ماهى گرفته بود، روى ماسه ها نوشت: دریا با سخاوتترین سفره هستى.
موج دریا آمد و جملات را با خود محو کرد تنها این پیام را باقى گذاشت که: برداشت هاى دیگران درمورد خودت را در وسعت خویش حل کن، تا دریا باشى... 

 




تاریخ : پنج شنبه 91/5/12 | 2:8 صبح | نویسنده : ستاره | نظرات ()

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند. دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟ خدا پاسخ داد:

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند. - اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.

- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت: فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"




تاریخ : سه شنبه 91/4/20 | 6:11 عصر | نویسنده : ستاره | نظرات ()

دستانت بوی زحمت

چشمانت رنگ خستگی

اما صدایت زنگ زندگی

پدرم

دستانت

چشمانت

وصدایت راعاشقانه دوست داشتم ودارم




تاریخ : دوشنبه 91/3/15 | 1:39 صبح | نویسنده : ستاره | نظرات ()

به یاد مادرم گرچه دیگرنیست او را چشم در راهم

کودک که بودیم دنیا فقط در دو کلمه خلاصه شده بود:مادر واسباب بازی.

بزرگ که شدیم روی واژه های کودکی مان خط کشیدیم و دنبال هیاهوی جوانی دویدیم.

آن وقت دوروبرمان پرشد از رنگ و لعاب و مشغله وحساب وکتاب و آدم هایی که غریبه بودند و ناآشنا.

از دنیا که بازی خوردیم یاد بچگی هایمان افتادیم.  بغض کردیم و دویدیم سمت کودکی.

از اسباب بازی هایمان چیزی نمانده بود.

اما مادر هنوز هم آغوشش مثل همان روزها گرم بود و پر شور از مهربانی و همدردی. دست که بر سرمان کشید یادمان آمد که ای وای چقدر دلتنگش بودیم.

یک لبخند که میهمانمان کرد یادمان آمد که همه شادیهای دنیا را با لبخند او گم کرده بودیم.

دست که به دعا برداشت درها گشوده شد و یادمان آمد که همه کلیدهای دنیا دردستان مهربان او نهفته بود وما فراموش کرده بودیم.

وای مادر چقدر دلم برای بوسه های گرمت تنگ شده. روزت مبارک




تاریخ : پنج شنبه 91/2/21 | 7:18 عصر | نویسنده : ستاره | نظرات ()

یادمه تو کتاب کلاس اول بهمون هیچ جا یاد ندادن عشق رو بنویسیم،

حالا   نمی دونم شاید وقتی"ع" رو یاد گرفتیم "ق" رو بلد نبودیم یا بر عکس ...

ولی یادمه بالاخره یک روزی بود که هم ع هم ق رو بلد بودیم

حالا چرا یادمون ندادن عشق رو بنویسیم خدا داند؟؟؟؟

چرا هیچ جای کتاب های ادبیات بهمون نگفتن عشق را تعریف کنید؟

چرا هیچ وقت معلم جغرافی نپرسید عشق کجاست؟

یا چرا تو زیست نخوندیم عشق از کجای وجودمون نشأت می گیره؟؟

چرا تاریخچه عاشقی هیچ وقت یک صفحه از کتاب تاریخمون رو اشغال   نکرده بود؟

چرا تو کتابهای دینی نگفتن اگه عاشق نباشی چقدر گناه کاری؟؟

چرا هیچ وقت هیچ معلمی بهمون یاد نداد چطور عاشق باشیم؟؟؟

شاید به همین دلیله که همیشه عشق رو با چیزهای دیگه اشتباه می گیریم

شاید واسه همین همیشه تو عاشقی کم میاریم...

شایدم به همین دلیل وقتی کسی عاشقمونه نمی فهمیم و دستش می اندازیم

شاید به همین دلیل وقتی یه عاشق می بینیم فکر می کنیم دیوونست!!!



 




تاریخ : یکشنبه 91/2/10 | 5:4 عصر | نویسنده : ستاره | نظرات ()

با آغاز سال نو، همراهم به صدا درآمد. تبریک سال نوازطرف دوستان واقوام. همه شادبودند و برای همدیگرسال خوبی توام باشادی آرزومند بودند. ازصدایشان میشد تشخیص داد که هیچ خبری ازناراحتی، خشم، غضب و غیره نیست. دراین موقع فکری به ذهنم اومدکه چرا بعداز اتمام تعطیلات نوروزی این حسها پاک میشه؟ چراهمان طورکه باشروع سال نوخانه تکانی کرده وکثیفی راپاک میکنیم، آیا نمی توانیم خانه دلمان را نیز پاک کنیم وبرای همیشه تارهایی چون بخل، حسادت، دورویی، کینه، قهر، نفاق وخیلی موردهای دیگررا برای همیشه ازدلمان پاک نمائیم؟ چراپاک کردن این موارد فقط تاتعطیلات نوروزی بیش نیست وبعدازتمام شدن تعطیلات این رفتارها که بصورت عادت جزیی ازشخصیت ماشده دوباره شروع به تنیدن میکنه؟ ازخداخواستم همان طورکه طبیعت دگرگون میشه ما انسانها نیز دگرگون شویم و به خودمان بیایم ودنیایی پراز صفات مثبت داشته باشیم. یادمون باشه ما اشرف مخلوقات هستیم.




تاریخ : یکشنبه 91/1/27 | 9:47 عصر | نویسنده : ستاره | نظرات ()

 

مثل سیب سرخ قصّه ها

عشق را

از میان

دو نیمه

می کنیم

نیمه ای از آن برای تو

نیمه دگر برای من

بعد .....

نیمه ها هم از میان

دو پاره

می شوند

پاره ای از آن برای روح

پاره دگر برای تن

                               حسین منزوی




تاریخ : سه شنبه 88/6/24 | 1:25 صبح | نویسنده : ستاره | نظرات ()

ساعت 6 عصر بود که اولین گل رویید. وای نگاکن ببین کی اومده: سارا با یه دنیا صفا. سارا جون به صفاسیتی ما خوش اومدی. تا یادم نرفته بگم که سارا با سالاد اندونزی اومده بود. یه کم نگذشته بود که سوگند یه کوچولو اومد و رفت. بگم چی آورده بود؟ یه ظرف خوشگل پر از حلیم. هووووووووووومممممممممم . با یه مامان کوچولوی نفیس. اگه گفتی کی؟ آفرین! نفیسه. هورااااا . نفیسه هم با یه عالمه دلمه و یه گل سرخ وسطش. بفرمایید صفاااااااااا .

هنوز داشتیم به نفیسه خوشامد میگفیم که سروکله ی کی پیدا شد؟ درسته: اکرم و دخترای گلش. چی دستش بود؟ پنیر و گردو با یه دسته گل خوشگل. خب بعد؟ سوگند جیگر و مریم مانکن با یه کیک تولّد خوشگل و خوشمزه و یه جعبه زولبیا بامیه هم تو دستاش. بابا صفااااااااااااا. البته سوگند و مریم بچه های گلشونو متاسفانه نیاورده بودن ، ولی رستای نازنین نفیسه دنبالشون بود.  بعد سروکله  نمک گروه پیدا شد: لیلاااااااااااااااا با پگاه و صدراش . هوراااااااا با چی اومده بود؟ کوکو ، کوکو ، کوکو، کوکوی سبزی.

بعد نزدیکای افطار بود که معصومه کمیاب ( ستاره سهیل ) با یه هندونه شکری نایاب همراه با پروانه همیشه در رژیم با پسرگلش و چندتا نون سنگک داغ داغ از راه رسیدند. وای نمیدونی اینجا چه خبره . هرکی به یه کاری مشغوله. کم کم مامان دینا (خدیجه) با موشش و ملیحه خنده رو که اگه دیرچیزیو بفهمه ممکنه از.... بمیره (فکربد نکنید منظورم کنجکاویه) به جمع ما اضافه شدند. اذان گفته بود که هنرمند گروه (استاد خط) یعنی طیّبه و دخترای نازش با یه دیس حلوا محفلمونو نورانی بود نورانیتر کردند. در اوج سروصدا و بخور بخور بودیم که میترا اومد. هوراااااااااااااااا دختر بانمکش هم دنبالش بود. میترا خانم با غذای مخلوطش . میترا خانم بفرما سرسفره.

یه جمع صمیمی. باور کنید کمتر جایی یه همچین بچه های باحالی پیدا میشه. اینجا همون صفاسیتی واقعیه که میگن. البته برای اینکه قوانین مورفی هم نقض نشه کولرهم سربزنگاه خراب شد ولی خوشبختانه هوا خوب بود. هرچند یه مهندسی دوتایی با سارا هم کردیم که به نتیجه هم نرسیدیم. بساط افطار رو جمع و جور میکردیم که زهرا اومد با یه لبخند زیبا. زهرا خانم خوش اومدی. سفره جمع شده ، همه نشستن ، سوگند کیک رو آورد و همه با هم سوت و کف و تولّدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک! لیلا کادوها رو یکی یکی اعلام کرد و کلی گفتیم و خندیدیم و.... شب خوب و بیاد موندنی ای بود. جای مرضیه هم خالی بود. بچه ها از همتون متشکرم. دوستون دارم. جبران کنم. شما آخر معرفتید. مخلص همتون: آمنه




تاریخ : پنج شنبه 88/6/5 | 12:45 صبح | نویسنده : ستاره | نظرات ()
   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز